سـارا اَنـار دارد!

4. بد و بدتر

/ بازدید : ۳۱
چقدر بد بودن بده...!

3. سخت است اما می شود!

/ بازدید : ۲۸

اینکه انسانی می تواند خودش حال خودش را خوب کند 

سخت است...!

اما اگر بلدش باشی 

یک روز می شود از بهترین داشته هایت 

دیگر نه کسی منت زمانی را که به قول خودش برایت هدر داده را بر سرت می کوبد

و نه کسی می تواند جرئت بدی کردن به ترا داشته باشد 

دیگر خودت هستی و خودت 

و می دانی اگر خودت نخواهی دیگر هیچ چیز و هیچ کسی نیست که بخواهد یا بتواند حالت را خوب کند 

دوست من! 

روراست باشم با تو 

یاد بگیر که حالت را خودت خوب کنی

بی هیچ منت و توقعی!

2. این نیز گذشت

/ بازدید : ۳۳

قطعا اینکه انسانی بتواند در بدترین شرایط حال خودش را خوب کند یکی از برترین مهارت هاست

اما زمان نقش زیادی در فراموشی گذشته ها دارد... در فراموشی سختی ها... بدی ها...

نمی خواهم زار بزنم از دنیا... از بدی ها... که تا بوده همین بوده است...

درست است بسیار شکستم... خرد شدم... تمام شدم اما هنوز هم آنچنانی که سزاوار زنیست پا بر جایم... استوارم... سرافراز...

اما چیزی که برایم اهمیت دارد این است که حالا حالم خوب است... که حالا بعد از حدود نه ماه حالم به زیبایی یک غنچه نوشکفته است! تازه... شاداب... سرحال... زیبا... که حالا مثل گذشته ام لذت می برم از تک تک لحظات زندگی... که حالا به راحتی نفس را حبس می کنم توی وجودم و بیرون می دهم تمام غم هایی را که خواستند مرا از پا دربیاورند و نه... حالا بعد از چندین ماه خاطرات و بدی ها دیگر آزارم نمی دهند... حالا آهنگی را که برایم شده بود آینه دق بدون هیچ غم و غصه ای و با نشاط و سرخوشی و آرامشی خاص گوش می کنم این آهنگ ها را... که حالا آن هایی که آزارم دادند حتی آزرده شدنشان برایم هیچ اهمیتی ندارند و از گودی توجه من خارجند و وارد حیطه بی تفاوتی ام شده اند... که حالا لذت می برم باز از صدای پرواز پرندگان... از خنکی هوای شهریور... از بادی که دست نوازش روی گونه هایم می برد... از خانواده ای که همیشه کنارم هستند... از مادری که همیشه غصه هایم را غصه های خودش دانسته... و از خدایی که دمی تنهایم نگذاشت... 

خوشحالم که بعد از حدود شش ماه برگشته ام به نوشتن... درست است نوشته هایم به خوبی سابق نیستند... کلمات از ذهنم در رفته اند... قلم از دستم سر می خورد و می افتد... اما می کوشم به امید اینکه می دانم روزی بهتر خواهم شد... خواهم رسید به اوج... به قله موفقیت...

بگذارید بگویم که چه شور و شوقی دارم برای پاییزی که در راه است... برای رنگ های زیبایش... برای برگ های طلایی خشک شده اش... برای سردی هوایش... برای باران نم اش... حتی برای باران های تند اش... برای تولد ام... و چقدر اشتیاق دارم برای زمستانی که هنوز یک فصل قبلترش را در انتظار است... و چقدر دلم آب می شود برای دیدن این زیبایی ها... 

شاید اما بیشترین چیزی که امروزه مرا خوشحال می کند این باشد که راه آینده ام را توانسته ام بیش از پیش انتخاب کنم و برای آن برنامه بریزم... که راه هایی را انتخاب کرده ام برای قدم برداشتن در آن... که دیگر خوب می فهمم چه کاری می خواهم انجام دهم... که... که... 

چقدر حرف است برای گفتن و برای نوشتن... چقدر زیبایی برای دیدن... شنیدن... بوییدن... لمس کردن... و چه اندازه حال من خوب است... :)

1. بنویس

/ بازدید : ۳۸

قرار بود بنویسم...! 

از خوبی ها.. از حال خوبم... از زندگی خوبم... از ورقی که حالا داشت برمی گشت... از زندگی که داشت خوب پیش می رفت... از اتفاقات بدی که داشتند فراموش می شدند...

قرار بود از این پس خوبی ها نوشته شوند و بس! و پس هر نوشته ای لبخندی به گُندگی یک فیل بچسبانیم...

نشد... دلم نمی خواست اینجا را با یک نوشته بد شروع کنم... اما می نویسم که یادم باشد... که یادم بماند آدم ها همه یک جورند... بزرگ و کوچک ، جوان و پیر ، مرد و زن و بچه و ...

هیچ کدامشان فرقی با یکدیگر ندارند... 

می خواهم بنویسم تا یادم بماند... که چه ها را می فهمم ولی مجبورم به روی خود نیاورم... مجبورم به روی خودم نیاورم تا دیگر خرد نشوم... له نشوم... تا دیگر...

بفهم! خرد می شوی چنان شیشه ای که بود و نبودش فرقی ندارد! بفهم!

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان