سـارا اَنـار دارد!

15. فهمید دیوونم...

/ بازدید : ۳۵

کلافه ام کرده اند! دوازده ماه سال را در حال ریزش اند! 

یکبار نشد بگویم خدایا شکرت ریزش موهایم کم شده... 

همیشه عزادار تار موهایی هستم که دسته جمعی، در آن واحد و همیشه خدا تصمیم به ریزش دارند... 

عروسی خواهر بگذرد می کنم می اندازم دور این نکبت ها را و نفس راحتی می کشم...

همیشه حرف آرایشگر توی ذهنم هست اما...

_: " دختر مو به این خوشرنگی و خوش حالتی داری. بذار بلند شن خوب " 

این حرف را زمانی گفت که موهای سرم را از ته تراشیده بودم و بعد از مدتها برای اصلاحشان رفتم آرایشگاه!!!

می دانم... خوب می دانم... مو از زیبایی های زنان است... خوب می دانم خیلی ها حسرت رنگ مو و حالت موهایم را دارند... خوب می دانم همه این ها را...

ولی منی که موی کوتاه به صورت گردم بیشتر می آید، ضرر بزرگی نیست...


+ دست تو که نباشد برای نوازش این موها، همان بهتر که بکنم و بیندازم دور...

+ دارم فکر می کنم که عشق، عاشق شدن، دوست داشتن و دوست داشته شدن یا حتی ازدواج چیز بدی نیست! اما آنکه فهمد دل دیوانه ما کجاست؟! 

14. بگذر ز خویش ای زن!

/ بازدید : ۶۴

استرسی که من دارم را خدا نصیب گرگ بیابان یا حتی مارمولک بیابان نکند!

کمی ناراضی ام از احوال خویش... کمی که چه عرض کنم...

اینکه از اول ترم تمام توانم را گذاشته ام اما نرسیده ام لای درسی را باز کنم که هیچ از آن نمیدانم و هر چه بوده سر کلاس بوده! 

اینکه از سر خوشی روی دنده لجم افتاده که من چرا باید تا ۳ شب بیدار باشم و برنامه اسمبلی بنویسم آنوقت استاد نیم نگاهی هم نیاندازد! خوشی زده زیر دلم که بمیرم هم اسمبلی را نمی خوانم! 

اینکه تمام نیرو و انرژی ام را می گذارم اما باز عقبم...

خدا را شکر آنقدر خنگ نبوده ام که بگویم دو ساعت نشستم پای فلان چیز و نفهمیدم... نتوانستم... ولی استرس اینکه این را بخوانم، این را بنویسم، این را حل کنم، این یکی را... آن یکی را... حتی تمرکز روی چیزی که هستم را از من می گیرد...

منی که تمام برنامه نویسی ها را از هنرستان تا به حال با ۲۰ تمام و لاغیر پاس کرده ام، عارم می آید اسمبلی مرا انقدر درگیر کند

حالا این را بگذاریم یک گوشه!

آخر منی که اولین بارم است که آمار و احتمال می خوانم و مفاهیم پایه اش را تازه دارم یاد می گیرم، از کجا بروم برای استادم مقاله قطور تدوین کنم؟! 

این ها روی خیلی چیزها تاثیر مثبت دارد قبول ولی نه زمانی که حتی خود استاد من نمی داند کاربرد آمار و احتمال در علوم کامپیوتر چیست! 

منی که اولین بارم است آمار می خوانم و حتی توی جبر و احتمال المپیاد دوره هنرستان فقط به ۴ سوال پاسخ درست داده بودم، نمی توانم مقاله قطور برای شما خودم تدوین کنم استاد جان... مطمئن باشید تمامی آن مقاله هایی که دریافت کردید، کپی پیستی بیش نبوده... هیچ کس با این سطح از معلومات در این مورد نمی تواند مقاله خود تدوین کرده تحویل شما دهد.


+ چند روز پیش بند انگشت اشاره ام را به خواهر نشان می دهم و می گویم: اینقدر از پروژه هامم کار نکردم! 

+ داشتم فکر می کردم اگر قرار است خدا پسری که به من می دهد این شکلی باشد، چرا که نه :) جانم را هم برایش می دهم :) اصلا که گفته تنها دختر بچه ها خواستنی و بامزه اند؟ 

13. به همین سادگی :)

/ بازدید : ۴۰

وقتش فرصتش نیست که کامل توضیح بدم 

فقط می خوام ثبتش کنم که امروز کنار خانوادم چقدر حالم خوب بود 

یه روز عادی با اتفاقات کاملا عادی 

همین عادیا کنار بهترینام کنار دوست داشتنی ترینام برام یه دنیاست 

خدا واسم نگهتون داره عزیزام :) 

جای شوهر خواهر ارشد خالی فقط ؛) 

12. دوری و دوستی

/ بازدید : ۳۹
خوشحالی سلول به سلول وجودم را فرا گرفته بود. چیزی که انتظارش را نداشتم به لطف آقای ک.ع جور شد. چند هفته قبلترش که مزاحمشان شده بودم برای توضیح پاره ای از مسائل، حرف های دلگرم کننده ای به من زد.
_: " حالا کاری بوده شده. تموم شده رفته. از این به بعد بیشتر مراقب باشید. و هر کاری داشتید بیایید پیش خودم. خودم حلش میکنم. نیازی نیست برید پیش کس دیگه "
و حالا هم لطف کرده بودند و کلاسم را با آقا ح.و جور کرده بودند. گفته بودند اصلا اسمشان را به آقا ح.و بدهم کافیست. پارتی پیدا کرده بودم! دلگرمم کرده بودند که کارم درست شده. من همیشه به او به چشم یک پدر نگریسته ایم و محبتش را همیشه به عنوان دخترش دیده ام. فراموش نمی کنم در بدترین شرایط، وقتی آنهایی که مرا به چشم بهترین و مودبترین میشناختند، تنها با یک اشتباهم از من رو برگرداندند و حتی جواب سلامم را هم به زور می دادند، آقا ک.ع مثل دفعات قبل و بی هیچ تغییری و با روی گشاده از رو به رو شدن با من اظهار خوشنودی کرد و کرده است... جواب سلام و احوال پرسی و چه خبر ها و فلان... 
بعد اولین جلسه حضور در کلاس آقا ح.و ، تایم بیکاریم دست ن.گ را گرفتم... آویزانش شدم که نرو کلاس... نرفت... ولی عوضش نشست و تا می توانست با ف حرف زد... من هم برای اینکه مزاحم نباشم هندزفری را چپاندم توی گوشم و شروع کردم به قدم زدن... 
مدتی بعد حرف زدنش تمام شد. آمد پیشم... شروع کرد از ماجراهایش با ف برایم گفت... قدم زنان از دانشگاه دور شدیم... سرما تا مغز استخوانمان نفوذ کرده بود و از گرسنگی شبیه آوارگان سومالی بودیم... هوس چای داغ را از صورت و لپ های قرمز شدمان میشد حدس شد... رسیدیم به کافه... او ذرت مکزیکی خواست و من باقلا... تا هم گرسنگیمان رفع شود و هم سرما را کمی دور کنیم از جان نحیفمان... باز هم او گفت... و من گوش سپردم... نمیتوانستم دلداریش بدهم... هر حرف من ممکن بود باعث دلگرمی الکی شود که بعدها میتوانند داغ دلش شود... گاهی حرف هایی میزدم: " خدا کریمه" " هر چی قسمت باشه" "ایشالا مادرتم راضی میشه" ولی باز آخر سر حرفم همین بود: " بخدا نمی دونم چی بگم... هر چی بگم باعث دلخوشیت میشه..." 
_: " هیچی نگو... هیچی... فقط دعا کن جور شه..." 
_: " هر چی قسمتت باشه... جلودار سرنوشت نیستیم ما..." 
نه که آدم فاز منفی باشم... نه که دلداری دادن بلد نباشم... که نه خوشحال کردنم از ریشه خشک شده باشد... نه که... نه... 
فقط خودم خوب می دانم معنی اینکه به بعضی چیز ها دلخوش کنی و آخر سر نشود یعنی چه... یعنی می میری... می خشکی... نابود می شوی... یعنی... 
برگشتیم دانشگاه. اینبار او نگذاشت من بروم سر کلاس. گفت بروی می کشمت. من هم که جانم را خیلی دوست دارم! 
نرفتم... حیاط پشتی دانشکده خلوت بود. هوا کم کم داشت تاریک می شد... هی دیوانه بازی... هی فحش... بگو بخند... بدو... لی لی... عین دیوانه ها... آخر سر خسته شدیم و روی یکی از صندلی های فلزی لم دادیم...سرما از آن نیمکت فلزی به بدن لاغر ما هجوم آورد... زورش رسیده بود تا مغز استخوانمان را بسوزاند... حرف زدیم... از گذشته من... از حالای نون... از اتفاقاتی که افتاد... گفتم می خندم اما ته دلم هنوز غم خیلی چیزها را حس می کنم... گفت می خندم ولی ته دلم ترس از دست دادنش را دارم... گفتم دلم می گرید... گفت دلم می گرید... گفتم... گفت... 
گفتم: " همان آدم نمی شوم... قبلها را یادت هست؟ بی هیچ توقعی به هر کسی کمک می کردم... بی هیچ دلیل هر لحظه، هر ثانیه شاد بودم... خوب بودم... خوبی بود توی دنیایم... ولی من دیگر همان آدم نمیشوم..." 
_: " چرا باید این بدیا تو رو بدتر کنه... تو خوب باش... " 
_: " هنوزم خوبم نون... هنوزم خوشحال میشم به بقیه کمک کنم... و کمک هم می کنم... ولی نه مثل گذشته ها... نون من همون آدم قبلی نمیشم... حالم خوب میشه... باز شاد میشم هر لحظه و نمیذارم هیچ چیز ناراحتم کنه... ولی دیگه ازم انتظار نداشته باشین اون آدم قبلی شم... " 
حرف های زیادی رد و بدل شد... حرفش که گفت پیش آقا ک.ع گریه کرده که مرا... گفت چون میدانستم ماجرا... اذیتت کرده اینبار اگر این اتفاق بیفتد... باور نکردم... خنده ام گرفت... اما بعد کلی حرف فقط به یک حرف اکتفا کردم: " من به آمدن روزهای خوب ایمان دارم... " چشمانش را به چشمانم که داشت ته و توی غروب را تماشا می کرد دوخت: " چه حرف قشنگی زدی سین... " گفتم: " بالاخره روزای خوب میان دیگه نه؟! " گفت: " خیلی شجاعی سین... من اگه جای تو بودم شاید بعد اون اتفاقا هنوز نتونسته بودم خودمو جمع و جور کنم... تو خیلی خوب تونستی از پسش بربیای... لبخندی زدم... حرفش باعث شده بود احساس قدرت کنم... راست میگفت. همیشه سعی کرده ام سختی ها را پشت سر بگذارم و به خوبی و روزهای روشنم برسم... همیشه سعی کرده ام شاد باشم... 
حرف آن روزش و اتفاقات آن روز حالم را طور خاصی خوب کرده بود... هر چند که از سرما و جیغ و داد سردردم تا خود صبح خوب نشد...
چند وقتی گذشت... به خوبی... شاد و بودم و توانسته بودم با بقیه مثل قبلها وقف بگیرم... دوری نکنم... فکر اینکه کار چه کسی بود را از سرم بیرون کنم. اینکه با هر کسی رو به رو میشدم تقصیر را بندازم گردن او. این میان اما همه چیز فرو ریخت... من هم باز تنهایی اختیار کردم. بی هیچ اعتراضی و با دلخوشی تمام... 
نون هم دور شده بود... نمی دانم چرا... من هم پاپیچش نشدم... از خدایم بود... پاپیچ هیچ کس نشدم... دلم از همه آزرده بود... تنهایی بهتر بود برایم... هر کجا می دیدمشان راهم را کج می کردم یا تنها به یک سلام بسنده می کردم. نگاه های متعجبشان برایم اهمیتی نداشت... 
من بودم و دو رفیق مجازی غیر همجنس که حرفم را خوب می فهمیدند اما نمی فهمیدند!!! 
پاپیچشان نمیشوم حال و حوصله فکرهای مزخرفشان را ندارم...  
دیروز اما نون قدم زنان به من نزدیک شد... از شدت بی حالی قید تمرین را زدم و رفتم نشستم پیش ز... بگو بخند و حرف های مزخرف دخترانه... صدایم زد... گویی که تازه متوجه شده ام:" عه نون! " 
خودش سر صحبت را باز کرد که برایش تولد گرفته اند و دور هم جمع شده اند... گفتم کادوهایش را نشانم دهد... تبریکی خشک و خالی... کافی بود به نظر من... حرف از ل را که پیش می کشید فقط سکوت می کردم و دور و برم را نگاه می کردم. توی ذهن خودم دلیل نزدیک شدن را می سنجیدم... 
پناه بردم به کلاس با یک خداحافظی خشک و بی هیچ مقدمه و حرف اضافی... 
خوشم به وجود مادر و خانواده و خدایی که بی منت کنارم است... 
نبودنتان حالم را خیلی بهتر می کند...  ممنونم از نبودنتان... از عادتهایتان... لطفی کنید و دیگر نزدیکم نشوید.. 
با تشکر: سین... 

11. یک ماه دیگر از فصل زیبایی

/ بازدید : ۳۲

چشمانت را باز کن 

امروز صبح زیباتر از هر صبح دیگریست 

برای خودت چای دم کن 

نان گرم بخر 

تنفس کن هوای دم صبح را 

هوای اولین روز آبان را 

یک ماه دیگر 

یک روز دیگر 

از زیباترین فصل سال را

یادت باشد دوست خوبم!

ورق بزنی برگه تقویمت را 

و کنارش هم 

ورق بزن هر چه بدی را 

هر چه زشتی و غصه را 

هر چه دلگیری را 

دور بریز پلیدی ها را 

و بنویس توی تقویمت 

در اولین روز آبانت 

قرار است شادتر باشم 

قرار است بخندم 

قرار است مهربانتر باشم 

قرار است اتفاق های خوب بیفتد 

قرار است...

دوست خوب من! 

همیشه یادت باشد 

قول و قرار های خوب 

حس و حال خوب هم می آورد 

زندگی خوب هم می آورد 

پس شروع کن 

دومین ماه پاییزت را 

با قول و قرار های خوب 

با اتفاقات ناب 

که آرزویم این است 

ناب ترین ها نصیبت شود 

در این فصل زیبا :)

10. به آبان رسیدم

/ بازدید : ۳۱

یخورده از چرت و پرتای ما :)

پر اشکال و غلط غلوط :) 


حواسم نبود باز 

به آبان رسیدم 

از ماه بی مهری 

به برگ زرد رسیدم 


تو داشتی می رفتی 

این چیز کمی نبود 

غصه خوردم باز 

به آبان رسیدم 


کمی سرد و کمی باران 

کمی دلشوره از فردا 

کمی دلگیری از امروز 

باز به آبان رسیدم 


خسته خسته 

سردِ سرد 

در هوا و فکر یار

رفتم رفتم 

باز به آبان رسیدم 


تو نبودی 

رفته بودی 

بی تو رفتم باز 

تا به آبان رسیدم 


داشتم قدم می زدم 

حواسم نبود، باور کن 

بی اختیار در فکرت 

باز به آبان رسیدم 


هوا سردتر است حالا 

سردتر از آن روز بهار 

که در آغوش گرفتم ترا

تا به آبان نرسیم ما 


از تو چه پنهان زیبا رو

دلگیرم از هوای آبانم 

در روزی که نیستی تو 

می روم تا به آبان برسم 

9. تقویمم ورق خورد...

/ بازدید : ۳۶

امروز حواسم نبود 

ورق زدم باز 

یک برگ از تقویم را 

بدون تو...

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان