سـارا اَنـار دارد!

47. و منی حبس شده در تن من... شکوه کردم گر به شلاغم ببند

/ بازدید : ۳۶
این حسی که نمیدانم نامش چیست، چطور با من عجین شده...
چطور یک گوشه مرا گیر آورده و دست و بالم را بسته...
این حسی که صبح تا شب شاید قریب به هزار بار تلگرام را باز می کنم و هیچ پیامی از هیچ احدی نمیبینم، که هزاران بار لیست مخاطبین را بالا پایین میکنم و با دیدن عکس جدید یکی از مخاطبان شروع به چک کردن پروفایل و عکسش میکنم چیست...
که هزاران بار وبلاگ را باز میکنم و نوشته های جدید وبلاگها را بی هیچ میلی نظاره میکنم... که دنبال کنندگان را تک تک از آخر به اول، از اول به آخر مرور میکنم...
این حس که دو دستی چسبیده ام به عدم بروز احساسات، به عدم بروز دلتنگی ام، به عدم ایجاد مزاحمت برای خیلی ها، به عدم افسوس خوردن به غم و غصه و مشکلات دیگران، به تکیه بر خودم، به حساب نکردن روی هیچ کسی، به انتظار نداشتن از دیگران، به... به...
این حس چه نامی جز تنهایی می تواند داشته باشد؟ 
این رفتارها عمق فاجعه را می رساند... که تنهایی من ته کشید... سوخت...
بدتر از این نخواهد شد...
البته از این وضع کاملا راضیم... 
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان