سـارا اَنـار دارد!

12. دوری و دوستی

/ بازدید : ۳۵
خوشحالی سلول به سلول وجودم را فرا گرفته بود. چیزی که انتظارش را نداشتم به لطف آقای ک.ع جور شد. چند هفته قبلترش که مزاحمشان شده بودم برای توضیح پاره ای از مسائل، حرف های دلگرم کننده ای به من زد.
_: " حالا کاری بوده شده. تموم شده رفته. از این به بعد بیشتر مراقب باشید. و هر کاری داشتید بیایید پیش خودم. خودم حلش میکنم. نیازی نیست برید پیش کس دیگه "
و حالا هم لطف کرده بودند و کلاسم را با آقا ح.و جور کرده بودند. گفته بودند اصلا اسمشان را به آقا ح.و بدهم کافیست. پارتی پیدا کرده بودم! دلگرمم کرده بودند که کارم درست شده. من همیشه به او به چشم یک پدر نگریسته ایم و محبتش را همیشه به عنوان دخترش دیده ام. فراموش نمی کنم در بدترین شرایط، وقتی آنهایی که مرا به چشم بهترین و مودبترین میشناختند، تنها با یک اشتباهم از من رو برگرداندند و حتی جواب سلامم را هم به زور می دادند، آقا ک.ع مثل دفعات قبل و بی هیچ تغییری و با روی گشاده از رو به رو شدن با من اظهار خوشنودی کرد و کرده است... جواب سلام و احوال پرسی و چه خبر ها و فلان... 
بعد اولین جلسه حضور در کلاس آقا ح.و ، تایم بیکاریم دست ن.گ را گرفتم... آویزانش شدم که نرو کلاس... نرفت... ولی عوضش نشست و تا می توانست با ف حرف زد... من هم برای اینکه مزاحم نباشم هندزفری را چپاندم توی گوشم و شروع کردم به قدم زدن... 
مدتی بعد حرف زدنش تمام شد. آمد پیشم... شروع کرد از ماجراهایش با ف برایم گفت... قدم زنان از دانشگاه دور شدیم... سرما تا مغز استخوانمان نفوذ کرده بود و از گرسنگی شبیه آوارگان سومالی بودیم... هوس چای داغ را از صورت و لپ های قرمز شدمان میشد حدس شد... رسیدیم به کافه... او ذرت مکزیکی خواست و من باقلا... تا هم گرسنگیمان رفع شود و هم سرما را کمی دور کنیم از جان نحیفمان... باز هم او گفت... و من گوش سپردم... نمیتوانستم دلداریش بدهم... هر حرف من ممکن بود باعث دلگرمی الکی شود که بعدها میتوانند داغ دلش شود... گاهی حرف هایی میزدم: " خدا کریمه" " هر چی قسمت باشه" "ایشالا مادرتم راضی میشه" ولی باز آخر سر حرفم همین بود: " بخدا نمی دونم چی بگم... هر چی بگم باعث دلخوشیت میشه..." 
_: " هیچی نگو... هیچی... فقط دعا کن جور شه..." 
_: " هر چی قسمتت باشه... جلودار سرنوشت نیستیم ما..." 
نه که آدم فاز منفی باشم... نه که دلداری دادن بلد نباشم... که نه خوشحال کردنم از ریشه خشک شده باشد... نه که... نه... 
فقط خودم خوب می دانم معنی اینکه به بعضی چیز ها دلخوش کنی و آخر سر نشود یعنی چه... یعنی می میری... می خشکی... نابود می شوی... یعنی... 
برگشتیم دانشگاه. اینبار او نگذاشت من بروم سر کلاس. گفت بروی می کشمت. من هم که جانم را خیلی دوست دارم! 
نرفتم... حیاط پشتی دانشکده خلوت بود. هوا کم کم داشت تاریک می شد... هی دیوانه بازی... هی فحش... بگو بخند... بدو... لی لی... عین دیوانه ها... آخر سر خسته شدیم و روی یکی از صندلی های فلزی لم دادیم...سرما از آن نیمکت فلزی به بدن لاغر ما هجوم آورد... زورش رسیده بود تا مغز استخوانمان را بسوزاند... حرف زدیم... از گذشته من... از حالای نون... از اتفاقاتی که افتاد... گفتم می خندم اما ته دلم هنوز غم خیلی چیزها را حس می کنم... گفت می خندم ولی ته دلم ترس از دست دادنش را دارم... گفتم دلم می گرید... گفت دلم می گرید... گفتم... گفت... 
گفتم: " همان آدم نمی شوم... قبلها را یادت هست؟ بی هیچ توقعی به هر کسی کمک می کردم... بی هیچ دلیل هر لحظه، هر ثانیه شاد بودم... خوب بودم... خوبی بود توی دنیایم... ولی من دیگر همان آدم نمیشوم..." 
_: " چرا باید این بدیا تو رو بدتر کنه... تو خوب باش... " 
_: " هنوزم خوبم نون... هنوزم خوشحال میشم به بقیه کمک کنم... و کمک هم می کنم... ولی نه مثل گذشته ها... نون من همون آدم قبلی نمیشم... حالم خوب میشه... باز شاد میشم هر لحظه و نمیذارم هیچ چیز ناراحتم کنه... ولی دیگه ازم انتظار نداشته باشین اون آدم قبلی شم... " 
حرف های زیادی رد و بدل شد... حرفش که گفت پیش آقا ک.ع گریه کرده که مرا... گفت چون میدانستم ماجرا... اذیتت کرده اینبار اگر این اتفاق بیفتد... باور نکردم... خنده ام گرفت... اما بعد کلی حرف فقط به یک حرف اکتفا کردم: " من به آمدن روزهای خوب ایمان دارم... " چشمانش را به چشمانم که داشت ته و توی غروب را تماشا می کرد دوخت: " چه حرف قشنگی زدی سین... " گفتم: " بالاخره روزای خوب میان دیگه نه؟! " گفت: " خیلی شجاعی سین... من اگه جای تو بودم شاید بعد اون اتفاقا هنوز نتونسته بودم خودمو جمع و جور کنم... تو خیلی خوب تونستی از پسش بربیای... لبخندی زدم... حرفش باعث شده بود احساس قدرت کنم... راست میگفت. همیشه سعی کرده ام سختی ها را پشت سر بگذارم و به خوبی و روزهای روشنم برسم... همیشه سعی کرده ام شاد باشم... 
حرف آن روزش و اتفاقات آن روز حالم را طور خاصی خوب کرده بود... هر چند که از سرما و جیغ و داد سردردم تا خود صبح خوب نشد...
چند وقتی گذشت... به خوبی... شاد و بودم و توانسته بودم با بقیه مثل قبلها وقف بگیرم... دوری نکنم... فکر اینکه کار چه کسی بود را از سرم بیرون کنم. اینکه با هر کسی رو به رو میشدم تقصیر را بندازم گردن او. این میان اما همه چیز فرو ریخت... من هم باز تنهایی اختیار کردم. بی هیچ اعتراضی و با دلخوشی تمام... 
نون هم دور شده بود... نمی دانم چرا... من هم پاپیچش نشدم... از خدایم بود... پاپیچ هیچ کس نشدم... دلم از همه آزرده بود... تنهایی بهتر بود برایم... هر کجا می دیدمشان راهم را کج می کردم یا تنها به یک سلام بسنده می کردم. نگاه های متعجبشان برایم اهمیتی نداشت... 
من بودم و دو رفیق مجازی غیر همجنس که حرفم را خوب می فهمیدند اما نمی فهمیدند!!! 
پاپیچشان نمیشوم حال و حوصله فکرهای مزخرفشان را ندارم...  
دیروز اما نون قدم زنان به من نزدیک شد... از شدت بی حالی قید تمرین را زدم و رفتم نشستم پیش ز... بگو بخند و حرف های مزخرف دخترانه... صدایم زد... گویی که تازه متوجه شده ام:" عه نون! " 
خودش سر صحبت را باز کرد که برایش تولد گرفته اند و دور هم جمع شده اند... گفتم کادوهایش را نشانم دهد... تبریکی خشک و خالی... کافی بود به نظر من... حرف از ل را که پیش می کشید فقط سکوت می کردم و دور و برم را نگاه می کردم. توی ذهن خودم دلیل نزدیک شدن را می سنجیدم... 
پناه بردم به کلاس با یک خداحافظی خشک و بی هیچ مقدمه و حرف اضافی... 
خوشم به وجود مادر و خانواده و خدایی که بی منت کنارم است... 
نبودنتان حالم را خیلی بهتر می کند...  ممنونم از نبودنتان... از عادتهایتان... لطفی کنید و دیگر نزدیکم نشوید.. 
با تشکر: سین... 
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان